X
تبلیغات
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه
دنیا به نام آل حسین علیه السلام است
این سینه گرم داغ سکوت است، بشنوید
این شرح ماتم ملکوت است، بشنوید
روح القدس مدد کن و قفل زبان گشا
قفل زبان بسته ام از آسمان گشا

ماه محرم است فقط اشک، محرم است
با خیمه های تشنه فقط مشک، محرم است

هان ای قلم بشور و بشوران، سبو بگیر
می خواهی از عطش بنویسی، وضو بگیر
فکری به حال زار من تشنه کام کن
دست مرا بگیر و به ساقی سلام کن
ساقی سلام خرد و خرابیم... جرعه ای
ساقی سلام تشنه ء آبیم... جرعه ای
ساقی سلام بر تو و بر چشم مست تو
ساقی سلام بر تو و بر هر دو دست تو
ساقی سلام سرمه به چشم عطش بزن
ساقی سلام خنده به خشم عطش بزن
دستت اگر فتاد ولی جان گرفته ای
مشکی پر از فرات به دندان گرفته ای

آبی اگر نبود فدای سرت، سوار
آبی اگر نبود برایم عطش بیار

هشیار رفته بودی و بدمست آمدی
با مشک رفته بودی و بی دست آمدی

این دست ها پناه بنی هاشم است، وای
این دست های ماه بنی هاشم است، وای

این مشکِ خشک، مشکِ ابوالفضل حیدر است!
این قطره های اشکِ ابوالفضل حیدر است!

آه ای دریغ وای چه می گویم ای دریغ
از نای مشک تشنه چه می جویم ای دریغ

این شط فرات نیست در خیبر است این
این شیر حق، نگو که خودِ حیدر است این

صد چشم تشنه منتظر اوست در حرم
این هم امید اول و هم آخر است این

ام البنین، به زانوی غم سر گذاشته
گر چه دلاور است ولی مادر است این

جای دو دست در بدنش پر گذاشتند
آن گل شکفته بود ولی پرپر است این

بعد از تو در حرم عطش و آتش است و خون
آتش گرفت خیمه و خاکستر است این

سُرخاب نیست بر رخِ دختِ برادرت
آن زخم تازیانه و این خنجر است این

قرآن و عترت است که بر نیزه کرده اند
این امت و امانت پیغمبر است این

رفتی و با تو رفت دل و طاقت حسین
یعنی رسیده بود دگر نوبت حسین
نام حسین آمد و از خود به در شدم
گویی از این جهان به جهان دگر شدم
نام حسین آمد و چشمم وضو گرفت
آب از سرم گذشت و دلم آبرو گرفت
نام حسین آمد و طوفان گرفته است
بغض ستاره وا شد و باران گرفته است
این کیست این که تشنه به پیکار می رود؟
یک سر شکایت است و به نیزار می رود؟
این کیست این که خسته چو جان می رود ز تن؟
با این که پشت سر نگران می رود ز تن؟

این کیست این که می رود و گو نمی رود؟
هر کس که رفت، رفته ولی او نمی رود

این کیست این که رفته و مانده به راه، چشم
در جستجوی او یله شد در نگاه، چشم

افسوس هر چه بود حدیث غبار بود
هر اسب می رسید، خدا... بی سوار بود

ای باغ بی خزان حسین آن بهار کو؟
ای ذوالجناح آه بگو پس سوار کو؟

پای غبار خسته شد از آسمان نشست
دیدم سر حسین کنار سنان نشست

سردار سر به نیزه کمی از سنان بگو
وقت نماز نیست ولیکن اذان بگو

در رقص عاشقان می و میدان بهانه است
حاجت شکایت است نیستان بهانه است
شمس از مشارق افق نی طلوع کرد
پشت قمر کمان شد و عزم رکوع کرد

لب های نیزه جای اذان ستاره نیست
این نیزه است نیزه خدایا مناره نیست

این چیست این که ملعبه ی سمِّ اسب هاست
این صورت است سنگدلان سنگ خاره نیست

هر تکه اش به گوشه ای از دشتِ کربلاست
همچون تن حسین تنی پاره پاره نیست

قرآن به دست باد ورق خورد روی نی
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
آن سوی زلف سرکش بر باد رفته ای
این سوی پیکری است که تیرش شماره نیست
راس الحسین را به کجا می برند... آه
سردار حسن را سرِ دارالعماره نیست

آن روز فرق حیدر و اینک سر حسین
بحریست کفر کوفه که هیچش کناره نیست

سرها چنان نگین سلیمان تر آمدند
انگشت ها به غارت انگشتر آمدند

سرهای سبز بر بدن باد بوسه زن
زنجیرها به گردن سجاد بوسه زن
فریاد یا اخی است که پیچیده در عطش
هرگز کسی چشیده از این بیشتر عطش؟

گلهای تازیانه بسی بی امان شکفت
در دشت کربلا گل زخم زبان شکفت

وقتی که شمس بر افق نی عمود شد
گلگونه های دختر مولا کبود شد

از ظهر کربلا به شب شام می رویم
آهوی سرکشیم که در دام می رویم

ای کاروان وحشی ازین رام تر کمی
سر می بری مگر!؟ کمی آرام تر کمی

سر می بری که حوصلهء اشک سر رود
هر کس که تشنه آمده با چشم تر رود

یک زن که مانده بی کس و تنها کنار خویش
هم سوگوار قافله هم سوگوار خویش

لب باز کرد و شهد لبالب شروع شد
فصل خطابه خوانی زینب شروع شد
از ضهر کربلا به شب شامیان بگو
از این شهید بی کفن و بی نشان بگو
وهم زمین به درک حقیقت نمی رسد
از آسمان گم شده با آسمان بگو

هرگز نمی رسد خبر دین به گوششان
بیهوده است خواندن یاسین به گوششان
با خود نشین و قافلهء خویش را ببین
وان میوه های سوختهء خویش را بچین

این سر، سر بریدهء سالار زینب است
این سربدار سرزده سردار زینب است

می لرزد از سرش تبر شامیان هنوز
این سرو سر بلند علمدار زینب است
سجاد اگرچه مانده و بیمار کربلاست
ما به چشم خویش پرستار زینب است

این گونه باوقار کسی در زمین نزیست
عالم به دار رفتهء رفتار زینب است
آزادگی رها شدن از قید و بند نیست
آزاده آن کسی که گرفتار زینب است
زهرای ثانی است و به حیدر کشیده است
دستاس و چاه محرم اسرار زینب است
سرها دگر به منزل آخر رسیده اند
شام است شام، نوبت پیکار زینب است
منزل به منزل از طلب دل گذشته ام
آبم که دیگر از سر ساحل گذشته ام
چون نیزه خون گریسته ام از جفای خویش
چون دود از میان مقاتل گذشته ام
مرداب بودم و سر دریا نداشتم
راهی به سوی بستر دریا نداشتم
دریا بهانه ایست که از خود روان شوم
بر خوان بی کرانهء تو میهمان شوم
هرچند از تحیّر اشراق، تر شدم
مشتاق تر شدم به تو مشتاق تر شدم
مشتاقیم علاج ندارد به غیر تو
عاشق که احتیاج ندارد به غیر تو
دیگر مگر که مرگ علاج عطش شود
تا جان من به جان جهان پیشکش شود
این چامه گفته ام که مگر ساقی ام شوی
بر سنگ قبر بلکه هوالباقی ام شوی
ما می رویم اوست هوالباقی السلام
دنیا به نام آل حسین است ... والسلام
 
 
 

 
 
 
 
در عشق تو ، حالی است که فانی شدنی نیست
وصفش نتوان گفت به کس ، دم زدنی نیست

ین حسن جهانی تو سرحد نشناسد
غیر از دل عشاق بریت وطنی نیست

پیوسته عنیات تو بر ماست مسلم
هر چند که الطاف تو ، گاهی علنی نیست

هرگز نشود سائل درگاه تو نومید
چون کار تو ، ی رحمت حق ، دل شکنی نیست

تو یوسف طاهائی و ، در شرح غم تو
از گفته " ما اوذی " بهتر سخنی نیست

با خون تو ثبت است به دیوان عدالت
پابنده تر از شرع نبی مدنی نیست

بر ریشه تو ، گرچه بسی تیشه عدو زد
بر نخل حیاتت ، اثر از تیشه زنی نیست

پیدا بود از منظره کرب و بلیت
دردانه زهرا و علی ، گم شدنی نیست

پوشید لباس شرف از یمن تو انسان
ای کشته عریان که تو را پیرهنی نیست

خجلت زده ، شد سرخ ، عقیق از لب اکبر
زیرا چو لبش ، هیچ عقیق یمنی نیست

از قتل علی اصغر شش ماهه عیان شد
جز قصد جنایت ، هدف خصم دنی نیست

گیرم که رقیه نبود دخت پیمبر
یک دختر غربت زده ، سیلی زدنی نیست

از صلح و قیام حسنین است که اسلام
خود ریشه کن از آنهمه پایمان شکنی نیست

هرگز به حقیقت ، نتوان گفت حسینی است
آنکس که ( حسانا ) ز دل و جان ، حسنی نیست

" حبیب چایچیان "
+ نوشته شده توسط admin در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت |

یا علی اکبر

به نام عشق 

«قتل الله قوماْ قتلوک»

 

...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را

معنی جمله در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید

زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد

رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه

گفت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون

به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است

بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی

پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است

آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست

دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری

داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای

به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد

از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا

آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید

با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری

ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است

یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای

چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم

هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...

( برقعی)

+ نوشته شده توسط admin در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 و ساعت |

یا امیر المومنین

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد

شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست

واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم

نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد

شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد

کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است

راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست

«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید

خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت

قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست

کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید

«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت

ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد

سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند

لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی

رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی

وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم نعره ی هو هو می زد

نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار

پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی

یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست

کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید

«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

 

 

سید حمیدرضا برقعی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یا امام حسن علیه السلام

مست از غم توام غم تو فرق می کند
محو توام که عالم تو فرق می کند

با یک نگاه می کشی و زنده می کنی
مثل مسیح ، نه، دم تو فرق می کند

یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی
باید عوض شد آدم تو فرق می کند

تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟
آقای مهربان! کم تو فرق می کند

زخمی است در دلم که علاجی نداشته است
جز مرحمت که مرهم تو فرق می کند

اشک غمت برای من احلی من العسل
گفتم  برای من غم تو فرق می کند

صلح تو روضه است حماسه است غربت است
ماهی تو و محرم تو فرق می کند

باید خیال کرد تجسم نمود؛ نه ؟
نه؛ گنبد تو پرچم تو فرق می کند

لختی بخند قافیه ام را بهم بریز
آقای من! تبسم تو فرق می کند

سید محمد رضا شرافت

 

چند شعر از سيد حميدرضا برقعي

تكيه بر كعبه

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
    ناخودآگاه به سمت تو تمايل دارد
    بي تو چندي است كه در كار زمين حيرانم
    مانده ام بي تو چرا باغچه مان گل دارد
    شايد اين باغچه ده قرن به استقبالت
    فرش گسترده و در دست گلايل دارد
    يازده پله زمين رفت به سمت ملكوت
    يك قدم مانده زمين شوق تكامل دارد
    جمكران نقطه اميد جهان شد كه در آن
    هرچه دل، سمت خدا دست توسل دارد
    هيچ سنگي نشود سنگ صبورت، تنها
    تكيه بر كعبه بزن، كعبه تحمل دارد...
    
    من آه مي كشم
    همواره در برابر ليلي جنون كم است
    شيرين اگر تويي به خدا بيستون كم است
    تنها دليل كثرت شاعر تويي، ولي
    هر قدر شعر گفته شده تاكنون كم است!
    من آمدم كه يك شبه شاعر شوم تو را
    اما براي وصف تو عمر قرون كم است
    من آه مي كشم كه چه مي خواهي از دلم
    باور مكن كشيدن آه از درون كم است
    كاري كن اي عزيز زليخا شود دلم
    يوسف اگر تويي جگر غرق خون كم است
    
    يك بند از ترجيع بندي علوي
    زخمي ام التيام مي خواهم
    التيام از امام مي خواهم
    السلام و عليك يا ساقي
    من عليك السلام مي خواهم
    مستي ام را بيا دوچندان كن
    جام مي پشت جام مي خواهم
    گاه گاهي كمي جنون دارم
    من جنوني مدام مي خواهم
    تا بگردم كمي به دور سرت
    طوف بيت الحرام مي خواهم
    لحظه مرگ چشم در راهم
    از تو حسن ختام مي خواهم
    در نجف سينه بي قرار از عشق
    گفت لايمكن الفرار از عشق

 
 

+ نوشته شده توسط admin در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 و ساعت |

 

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین

-------------------------------------

عرش در ولوله و هلهله

انگار همه عالم بالا چو زمین ریخته در هم

شده یک پارچه آتش

دل عالم

نفس و چشم ملائک

همه مبهوط ز لاهوت

تماشاگر ناسوت

تماشاگر میدانی و

طوفانی و

رزمی و

نشانی ز علی

باز یلی

بر دل دشمن زده و

آمده پیچیده به هم دشت و

سپاه و

همه خرگاه و

شکستست ستونگاه ستم پیشه

همه ناله کنان زار و پریشان و

پشیمان و

هراسان

پر وای و پر واویل

همه زهره دریده

نفس خسم بریده

همه از شش جهت از ترس دویده

نبود جای و مفری که گریزد کسی از لشکر دشمن

همه چون زن

همه شیون

همه فریاد در این بارش پولاد

که ای وای چه سازیم که یک بار دگر آمده طوفان

زده میدان

شده این دشت چو خیبر

به رجز آمده حیدر

علمش در کفی و

تیغ دو دم در کف دیگر

نبود تیغ بگو صاعقه ای از دل دوزخ

شرری از دل آتش زده ی کوه

چه بی مثل

چه بشکوه

چه بازو و

چه گیسو

طرفی شعله ی سوزنده و طوفنده

زمین لرزه در این معرکه از برق سم مرکب او

در طرفی لحظه ی آرامش و آسایش خاتون دلش

زینب او

عجب از قدرت بازو و

عجب از پیچش گیسو

گره انداخته ابرو

شده بیچاره زمان

چاک زمین

خنده نشسته به لب ام البنین

کرده قیامت

ز رخ و دیده و قامت

ز حرم باز نمایان بود این شیر

همین شیر

حرم غرقه ی تکبیر

همه لشکریان زار و زمین گیر

از آن چرخش شمشیر

به هر ضربه ی او

جنبش او

دست و سر و پای و تنی هست کهپیچیده به پرواز در آید

علمدار به خشم آمده

ای وای

در آن سوی

در این سوی

گلی

دخترکی

منتظر آمدنش

همه لشکریان زار و زمین گیر

از آن چرخش شمشیر

به هر ضربه ی او

جنبش او

دست و سر و پای و تنی هست کهپیچیده به پرواز در آید

علمدار به خشم آمده

ای وای

در آن سوی

در این سوی

گلی

دخترکی

منتظر آمدنش

منتظر دیدن او

تا برود

تا بپرد

باز در آن شانه و آغوش

کند حلقه دو دستش

زندش بوسه

به آن سولت بازوی

و به آن روی

و به آن موی

و به آن نقطه ی پیوند دو ابروی

هوا سخت شرر بار

زمین همچو تنوریست

در این صحنه ی پیکار

همه تشنه و بی تاب

پی چکه ای از آب

همان گوهر نایاب

فقط آب

فقط آب

فقط آب بود چاره طفلان

و لب کودک بی خواب

فقط آب

فقط آب

نفس تنگ شده در دل ساقی و

دل مشک

لبش غرق ترک

غرق عطش

میچکد از وسعت پیشانیش از چین جبین

شبنم شوری به زمین

دست را در خنکای جگر آب فرو برد

نگاهش به زلالیش بینداخت

و با خنده ای آن را ز کفش ریخت

و با مشک پر آبی به حرم راند

چه میراند

فقط فکر جواب است

جوابی که همین مشک پر آب است

فقط فکر جوابی به رباب است

که خود منتظر لحظه ی خواب است

برای گل خود سوخته و سینه کباب است

فقط فکر جواب است

و افسوس در این لحظه به تیغی

به زمین ماند

همان دست که بوسید از آن گریه کنان

شیر خدا

مشک در بین دو دندان و شتابان

همه میتاخت

و میرفت

پی تشنه لبان

منتظرش دیده ی طفلان

که زدی حرمله با تیر کمان

دوخت مشکش به تنش

به تن و صد تیغ و

دو صد تیر

فقط آه کشید از دل خونبار

امان از غم بیداد

که اِستاد و فقط گفت که شرمنده شدم

وای که از ضرب عمودی

به دل خاک بیفتاد

همه زخم پر از تیر و

پر از ضربه ی شمشیر

و اینبار کسی دید

سر پیکر خود ام بنین نه

رخ نیلی شده ی مادر دلخسته ی خود را

و همان حضرت زهرا.

+ نوشته شده توسط admin در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 و ساعت |

شعر شاه شمشاد قدان حافظ برای حضرت ابوالفضل و داستان این شعر:
مرحوم کل احمد آقا ( کربلایی احمد میرزا حسینعلی تهرانی ) نقل می کردند که: « روزی جناب شیخ رجبعلی خیاط به من فرمودند: در عالم معنا، روح خواجه حافظ شیرازی را مشاهده کردم که بسیار منبسط بود. خواجه حافظ شیرازی رو به من کرده و گفت: من غزل شاه شمشاد قدان را، در وصف ماه منیر بنی هاشم حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام سرودم. و از این امر خیلی مسرور بود.»

شاه شمشاد قدان ، خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر منِ درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیم تنان
کمتر از ذره نئی، پست مشو، مهر بورز
تا بخلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِی داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست بدست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله ، سحر می گفتم
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو مَحرم این راز نه ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
« حافظ »

http://hob.blogfa.com/post-140.aspx

+ نوشته شده توسط admin در پنجشنبه هفدهم دی 1388 و ساعت |
:
دوست دارم: شمع باشم، تا كه خود تنها بسوزم  ..... بر سر بالينت امشب، از غم فردا بسوزم 
دوست دارم: هاله باشم. تا ببوسم روي ماهت  ..... يا شوم پروانه، از شوق تو بي پروا بسوزم 
دوست دارم: ماه باشم تا سحر بيدار باشم  ..... تا چو مشعل بر سر راهت درين صحرا بسوزد 
دوست دارم: سايه باشم تا در آغوشم بخوابي  ..... چشم دوزم برجمالت، ز آن رخ گيرا بسوزم 
دوست دارم: لاله باشم، بر سر راهت نشينم  ..... تا نهي پا بر سرم، وز شوق سر تا پا بسوزم 
دوست دارم: خال باشم بر رخ مهر آفرينت  ..... از لب آتش بگيرم، تا جهاني را بسوزم 
دوست دارم: خار باشم، دامن وصلت بگيرم  ..... تا ز مهر آتشينت، اي گل زهرا بسوزم 
دوست دارم: ژاله باشم من، به خاك پايت افتم  ..... تا چو گل شاداب باشي و، من از گرما بسوزم 
دوست دارم: خادمت باشم كنم دربانيت را  ..... در نهم در بوته ی عشقت شها يكجا بسوزم 
دوست دارم: اشك ريزم، تا مگر از اشك چششم  ..... تو شوي سيراب و، من خود‌جاي‌آن لبها بسوزم 
دوست دارم: كام عطشان ترا سيراب سازم  ..... گرچه خود از تشنه كامي بر لب دريا بسوزم 
دوست دارم: دستم افتد تا مگر دستم بگيري  ..... لحظه‌اي پيشم نشيني، تا سپند آسا بسوزم 
گلچین - دیوان حسان ..... 



ya-zahra:
دوست دارم كز غم جانسوز عاشورا بميرم  ..... بنده آنگه باشم او را، كزغم مولي بميرم 
مي‌كشد شرمم كه بعد از او نفس آيد هنوزم  ..... جاي دارد كز غم اين زندگاني‌ها بميرم 
كاش سيلي‌گردد اين‌اشك غمش،كايد ز چشم  ..... تا مگر ويران كند بنياد عمرم را بميرم 
ميزنم خود لاف عشق اما، شود ثابت زماني  ..... چون‌رسم بركوي‌جانان،جان‌دهم‌آنجا بميرم 
كاش سر بر تربت كويش نهم در آخرين دم  ..... در جوار قتلگاه زادة زهرا بميرم 
كشته شد جان جهاني، مرگ بر اين زندگاني  ..... زندگي‌آن است‌كز‌اين‌محنت عظمي بميرم 
هرطرف‌گلچهره‌اي‌در خاك و‌خون‌افتاده بيجان  ..... يا رب از داغ كدامين لالة حمرا بميرم 
از براي قاسم و اصغر نثار اين جان نمايم  ..... يا كه از داغ حسين و اكبر ليلا بميرم 
گلچین - دیوان حسان  ..... 



ya-zahra:
آسمان گردیده خاموش و نباشد ماه من  ..... یک ستاره در میانش نیست غیر از آه من 
باورم هرگز نمی گردید ای امید جان  ..... دست تو افتاده باشد در مسیر راه من 

ya-zahra:
هر چند که تیر، دیده ام بست، حسین!  ..... چشمم به امید دیدنت هست حسین! 
از عشق تو دست بر ندارم هرگز  ..... هر چند نماند بر تنم دست، حسین! 
 .....

ya-zahra:
ای بحر! ببین خشکی آن لبها را  ..... ای آب! در آتش منشان سقا را 
ای تیر! خطا کن، ز هدف چشم بپوش!  ..... ای مشک! مریز آبروی دریا را

الا يا ايها ساقي ادرکأساً و ناولها         .......................         که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها
ز بوي کربلاي او دو عالم مست و حيرانند        .................      ز داغ خواهرش زينب چه خون افتاده در دلها
بگفتا زينب کبري غروب روز عاشورا     ..........................       ز داغت انچنان گريم که ماند ناقه در گل ها
چهل منزل غم دلبر چه عشقي شد تو را ياور  ...................   چهل منزل سر يارت کنار محملت پيدا
اگر عشق حسين خواهي به رسم شور و شيدايي  ...........    که بايد بگذراني تو چهل منزل ره صحرا
به اشکت راه رنگين کن اگر زينب تو را گويد    ..................      که زينب بي خبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هائل     .................     چو زينب ناخدا باشد نباشد ترس در دلها
ببين کارم ز عشق يار به بدنامي کشيد اخر       ............       به ظاهر عاقلان گويند که اي ديوانه جاهل ها

                                  دگر بار ذکر تو گويم تو اي عشق جنون اور
                                 و يا اي باده ي مستان تو شور جمله مومن ها

 

باز باران باترانه

با گوهرهاي فراوان

می خورد بر بام خانه"                                                   

       یادم آید کربلا را     دشت پر شور ونوا را

         گردش یک ظهر غمگین     گرم و خونین   

           لرزش طفلا ن نالان زیر تیغ و نیزه ها را

باز باران با صدای گریه های کودکانه

     از فراز گونه های زرد وعطشان              با گهرهای فراوان   

                                                 می چکد از چشم طفلان پریشان

پشت نخلستان نشسته   

         رود پر پیچ وخمی در حسرت لبهای ساقی

                       چشم در چشمان هم آرام وسنگین       

           می چکد آهسته از چشمان سقا برلب این رود پیچان     باز باران

باز باران با ترانه آید  از چشمان مردی خسته جان

هیهات بر لب از عطش در تاب و در تب

نرم نرمک می چکد این قطر ه ها روی لب  شش ماهه طفلی رو به پایان

مرد محزون     دست پر خون   

 می فشاند از گلوی نازک شش ماهه بر لب های خشک آسمان

                                        باچشم گریان    باز باران

 

باز هم اینجا عطش آتش شراره

        جسمها افتاده بی سر پاره پاره

می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره

     شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

 وندرین تفتیده دشت وسینه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق وسیلی

      چهره ها از بارش شلاقها گردیده نیلی

وندرین صحرای سوزان می دود طفلی سه ساله      پر زناله

                                 پای خسته دلشکسته 

                                                 روبرو بر نیزه ها خورشید تابان

                  می چکد از نوک سرخ نیزه ها برخاک سوزان       باز باران

 

باز باران        قطره قطره

    می چکد از چوب محمل      خاکهای چادر  زینب  به آرامی شود گل

                    می رود این کاروان منزل به منزل

                       می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران

                                       آری آری   باز سنگ و  باز باران

 

آری آری   تا نگیرد شعله ها دردل زبانه

              تانگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

                       تانبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی

                 بر فراز خیمه

                           برگونه ها

                                  بر مشک ساقی 

                    کاش می بارید  باران
 
امان از دل زینب سلام الله علیها

نون و قلم نبي است و ما يسطرون حسين
طاق فلک عليست به عالم ستون حسين
خلقت تمام حضرت زهراست خون ؛حسين
هستي تمام ظاهر و مافي البطون حسين


با يک قيامت هست هم الغالبون حسين
در اين قيام نقطه پرگار زينب است
سردار سر سپرده جولان عشق کيست
تنها امير فاتح ميدان عشق کيست


عشق است حسين و گوش بفرمان عشق کيست
روح دميده در تن بي جان عشق کيست
علامه مفسر قرآن عشق کيست
اذن دخول در حرم يار زينب است


ذرات و کائنات همه مرده يا خموش
در احتجاج بود زني يک عَلَم به دوش
آتش فشان قهر خداوند در خروش
هو هوي ذوالفقار علي مي رسد بگوش

در هيبتي زحيدر کرار زينب است


پيداترين ستاره ديباي خلقت است
زيباترين سروده لبهاي خلقت است
زهراترينِ زهره ي زهراي خلقت است
ليلاترينِ ليلي ليلاي خلقت است


شيواترين سوال معماي خلقت است
گنجينه جزيره اسرار زينب است

چشم ستاره دربدر جست و جوی ماه
برروی نیزه دیده زینب گرفت راه
مبهوت مي نمود به سر نيزه اي نگاه
آتش کشيد شعله ز دل تا کشيد آه
که اي جان پناه زينب و اطفال بي گناه
راحت بخواب که پرستار زينب است


از ناي من به ناله چو افتاد ناي ني
عالم شنيد از پس آن هاي هاي ني
تو بر فراز ني و من در قفاي ني
آنقدر سنگ خورده ام از لا بلاي ني
تا اينکه يافتم سرت از رد پاي ني
عشق تو هست آتش و نيزار زينب است


خورشيد روي قله ني آشکار شد
کوچکترين ستاره ؛ سر شير خوار شد
ناموس حق به ناقه عريان سوار شد
هشتاد و چهار خسته به هم ، هم قطار شد
زيباترين ستاره دنباله دار شد
در اين مسير نور جلودار زينب است .

یک سال میشود که تو هم پر کشیده ای
من هم بسوی پر زدن تو نشسته ام
شاید به جا نیاوریم آشنای من
میبینی از فراق تو خیلی شکسته ام
 
حضرت سيدالشهداء (ع)

 وقتش رسيده است،كه سلمان مان كني

 مجذوب چند آيه ي قرآن مان كني

 

 ما بت پرست كعبه ي عشقيم،ياحسين

 قرآن ز ني بخوان كه مسلمان مان كني

 

 ما ذهن مان به درك مقامت نمي رسد

 اي كاش مور ملك سليمان مان كني

 

 قدري ز روي نيزه براي خدا بخند

 تا آشنا به واژه ي عرفان مان كني

 

 با صوت جانگداز لب سنگ خورده ات

 مانند زلف خويش،پريشان مان كني

 

 دنبال نيزه ي تو به هر سو دويده ايم

 چيزي نمانده بي سروسامان مان كني

 

 مجنون تان شديم وبه جاي كوير ودشت

 مي خواستي كه مرد نيستان مان كني

 

 ما تشنه ايم،حضرت آقا نمي شود؟

 مهمان چند قطره ي باران مان كني

 

 ما را گداي خانه ي خود كن،همين بس است

 كي گفته ايم حاجي دكان مان كني!؟

 

 حضرت زينب(س)

 ما ریزه خوار سفره ی احسان زینبیم

 مدیون لطف و فضل فراوان زینبیم

 

 بال ملخ به شانه ی چشم فقیر ماست

 عمریست مور ملک سلیمان زینبیم

 

 ما را پیام خطبه ی زینب نجات داد

 شکر خدا که جمله مسلمان زینبیم

 

 پیغمبرانه سینه زنان را بهشت برد

 ما قوم دربه در شده،سلمان زینبیم

 

 ما را غلام حلقه به گوشش نوشته اند

 فرموده کردگار:که از آن زینبیم

 

 ما مثل زلف نیزه نشینان قافله

 از کربلا به کوفه پریشان زینیبم

 

 جان می دهیم عاقبت از غصه اش که ما

 کشتی شکست خورده ی طوفان زینبیم

 

 در زیر کوه غم به خدا شکوه ای نکرد

 حیران و مات عصمت و ایمان زینبیم

 

 با خیمه های سوخته معجر درست کرد

 مبهوت ابتکار درخشان زینبیم

 

 حضرت مسلم(ع)

 دیوار غصه بر سرم  آوار  شد حسین

 تاریخ رنج فاطمه  تکرار  شد حسین

 

 آییـنه صــداقت   قلب    تمام   شهر

 مجروح تازیانه  زنــگار   شد  حسین

 

 دیدم که دست بیعتشان بین آستین

 باسحرسکه های طلا مار شدحسین

 

 درسبزه ها به جای طراوت تنفراست

 هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

 

 اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند

 زیر   گـلوت  مرکز  پرگار  شد حسین

 

 مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی

 اما به کل کوفه بدهــکار  شد حسین

 

 حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند

 مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

 

  راس بریده ام  سر  یک میخ آهنین

 سر گرمی جماعت بازار شد حسین

 

 دیدم بر اشــتران  سپاه   حرامیان

 چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

 

 سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها

 قدر ســپاه ابرهه  انبــار   شد حسین

 

 آب از سرمن و تو واکبر گذشته است

 زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

 

 راه   اسیر  کردن  اهـل و عیال تان

 با خنده های حرمله هموارشدحسین

 

 حضرت رقيه(س)

 شناخت چشم تر عمه اين حوالي را

 شناخت تك تك اين قوم لا ابالي را

 

 چقدر خون جگر خورد مرتضي شبها

 ز يادشان ببرد سفره هاي خالي را

 

 هنوز عمه برايم به گريه مي گويد

 حكايت تو و آن فصل خشكسالي را

 

 نمي شود كه دگر سمت معجرش نروي؟

 به باد گفته ام اين جمله ي سئوالي را

 

 عطش به جاي خودش،كعب ني به جاي خودش

 شكسته سنگ ملامت دل سفالي را

 

 دلم براي رباب حزينه مي سوزد

 گرفته در بغلش كودك خيالي را

 

 شبيه مادرتان زخمي ام،زمين گيرم

 بگو چه چاره نمايم شكسته بالي را؟

 

 

 دو طفلان حضرت زينب(س)

 تا صوت قرآن از لب آنها مي آيد

 كفر تمام نيزه ها بالا مي آيد

 

 دجال هاي كوفه در فكر فرارند

 دارد سپاه زينب كبري مي آيد

 

 سد سپاه كفر را در هم شكستند

 تكبيرهاي حضرت سقا مي آيد

 

 انگار كه زخم فدك سر باز كرده

 از هر طرف فرياد يا زهرا مي آيد

 

 خون علي گويان عالم را بريزيد

 اي دشنه ها،تازه ترين فتوا مي آيد

 

 آداب جنگ كربلا مثل مدينه است

 چون ضربه هاشان سمت پهلوها مي آيد

 

 اي نيزه داران،نيزه هاتان را مكوبيد

 روز مبادا،عصر عاشورا مي آيد

 

 خون گلوشان خاك را بي آبرو كرد

 آسيمه سر با طشت خود يحيي مي آيد

 

 اي تيغ هاي كند،با تقسيم سرها

 چيزي از آنها گيرتان آيا مي آيد!؟

 

 اين اولين باريست كه از پشت خيمه

 دارد صداي گريه ي آقا مي آيد

 

 زينب بيا از خيمه ها بيرون، كه تنها

 با ديدن تو حال آقا جا مي آيد

 

 عبدالله بن حسن(ع)

 لشگریان خیره سر،چند نفربه یک نفر؟

 فاطمه گشته خون جگر،چند نفر به یک نفر؟

 

 خواهر دل شکسته اش،همره دختران او

 زند به سینه و به سر،چند نفر به یک نفر؟

 

 بین زمین وآسمان،جنت و عرش وکهکشان

 پر شده است این خبر:چند نفر به یک نفر؟

 

 حور وملک به زمزمه-وای غریب فاطمه-

 حضرت خضر نوحه گر،چند نفر به یک نفر؟

 

 آه و فغان مادرش،به قلب سنگی شما

 مگر نمی کند اثر؟چند نفر به یک نفر؟

 

 عمو رمق نداردو، همه هجوم می برید!

 مرد نبردید اگر؟چند نفر به یک نفر؟

 

 یاد مدینه زنده شد،روضه ی رنج فاطمه

 که ناله زد به پشت در،چند نفر به یک نفر؟

 

 حضرت قاسم(ع)

 ابر زخمت دوباره بارش كرد

 آسمان را دچار لرزش كرد

 

 چشم در خون نشسته ام،قاسم

 زخم هاي تو را شمارش كرد

 

 كاكلت دست يك مغيره صفت

 خنده اش با كنايه غرش كرد

 

 اي يتيم حسن،گلوي تو را

 سايه ی دشنه اي نوازش كرد

 

 نيزه اي در طواف سينه ي تو

 با خداي خودش نيايش كرد

 

 زير نعل زمخت صدها اسب

 درد صبر تو را ستايش كرد

 

 خس خس سينه ي شكسته ي تو

 صحنه را موبه مو گزارش كرد

 

 حضرت اباالفضل(ع)

 تمام غصه ام این است , پشت پا بخوری

 تو هم شبیه خودم نیزه بی هوا بخوری

 

 خـدا کند  که به فرقـم نـظر نـینـدازی

 هراس دارم از این عمق زخم جا بخوری!

 

 عـزیز فـاطـمه مـدیون زیـنبت کـــردم

 اگر  که ثانیه ای غصـه ي  مـرا بخـوری

 

 شبیه من جگرت آب می شود وقتی

 به زیر تیغ وسنان حرص خیمه را بخوری

 

 خلاصه عرض کنم حرف تیرها این است

 قـرار نیست که از آب کـربلا بـخـوری!؟

 

 ظهر عاشورا

  از اين كوير چرا عطر سيب مي آيد؟

 نسيم رايحه اي دل فريب مي آيد؟

 

 صداي نيزه و شمشير اگر اجازه دهد

 صداي ناله ي مردي غريب مي آيد

 

 گمان كنم كه مسيح است داخل گودال

 صداي ميخ زدن بر صليب مي آيد

 

 درست پشت سر رد خون يك دشنه

 زني خميده به اين سوي شيب مي آيد

 

 خبر دهيد به زينب-كه چشم تان روشن-

 جناب حضرت شيب الخضيب مي آيد

 

 عصر عاشورا

 فـوراه هـایِ سـرخی از گــودال زد بالا

 مردی عبای خویش را خوشحال زد بالا

 

 تا بـیـن مقـتـل معـدن المـاس پـیدا شد

 در صنـف لشـکر قیمـت خـلـخال زد بالا

 

 مـرد کمـان داری یـکـی از تیـرهایش را

 نـا بــاورانـــه انـــدکـی  از خـــال زد بالا

 

 دیگر حساب کیسه های درهـم پاداش

 از چـوب خـط سـهـم بیـت الـمال زد بالا

 

 آتشـفشـان نـور بـود و شعـله های طور

 نـاگــاه قـقـــنوسی پــریــد و بال زد بالا

 

 خـورشید چشمش برغروب نیزه ها افتاد

 وقـتـی عبــایــش را کـمی  دجال زد بالا

 

 می سو خت دامن های دختربچه ها اما

 آمــــارِِ  ســـرخــیِ رخ  اطــفـال زد بــالا

 

 خــورشــید را ازدست هم صدبار دزدیدند

 شــب در ســپاه کـوفیــان جنجال زد بالا

لازم به ذکر است این اشعار برای ذاکران آل الله انتخاب شده است و اشعاری با کاربرد مجالس روضه است.انشاالله دهه دوم محرم اشعاری در خور سلایق دوستان شاعر با هدف نقدونظر درسايت خواهیم گذاشت
 
 
 
 
 
 
هیچ دانی که چرا گهگاه طوفان می شود
صحنه جنگیدن عباس اکران می شود
 
حضرت عباس (ع)
شير سرخ عربستان و وزير شه خوبان، پسر مظهر يزدان، كه بُدى صاحب طبل و علم و بيرق و سَيف و حَشم و با رقم و با رمق اندر لقب او ماه بنى هاشم و عباس علمدار و سپه دار و جهانگير و جهانبخش و دگر نايب و سقا

(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل).

ديد كاندر حرم خسرو خوبان شده بس ناله و افغان و پر از شيون طفلان همه شان سينه زنان نوحه كنان موى پريشان دل بريان سوى عباس شتابان كه عموجان چه شود جرعه آبى برسانى به لب سوختگان كز عطش آتش بگرفته گلوى ما.
(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)
پس بيا ويخت به دوش دگر خويش يكى مشك چو مشكى كه بدى خشكتر از لعل لب ماه مدينه، گل گلزار سكينه به فغان گفت كه يا بنت اخا ناله مكن، ضجه مزن زان كه عموى تو نمرده روح الحال كنم بهر تو من آب مهيا

 (شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل).

پور حيدر چو يكى مرغ سبك روح مكان كرد بر عرشه زين، روح الامين گفت كه احسنت از آن مادر فرزانه بياورد چه تو شير دل و نامورى را كه دو زانوش گذشتى ز سر و گوش فرس هى هى به تكاور زدى همچون على عالى اعلا

(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)
پس به تعجيل سوى شط فرات آمده مانند سكندر ز پى آب حيات آمده، آن شير غضنفر نظرى كرد بر آن آب، كه چون اشكم ماهى بزدى موج بفرمود كه آب عجب موج زنى، ليك ندارى خبر از تشنگى عصمت طاها.
(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)
پس به تكبير بزد نعره، همان شير به جولان شد و در صحنه ميدان شد و پاشيد ز هم لشكر كفار، يكى گفت كه اى قوم گريزيد كه اين است، ابو الغزه، تهمتن، لقبش ماه بنى هاشم و باشد پسر حيدر صفدر، شده منسوب به سقا

 (شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)

غضب آلوده ز غیرت شد و عباس ز جا خواست بشد موی تنش راست به خود گفت که عباس عجب آسوده نشستی بنما آب مهایا
اى آب عجب مى ‏رود، اما خبرت نيست سكينه، گل گلزار مدينه، رخ ماهش بفسرده، اما ز عطش غش بنموده، آخر اى آب تويى مهريه فاطمه اما پسرش شد ز تو محروم، همان سيد مظلوم، الهى كه گل آلوده شوى تا به ابد شوقى غمديده از اين غم شده ديوانه و شيدا.
(شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل)

شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان پسر حیدر کرار ابالفضل علمدار سپه دار که صد لشکر کین را بکند خار به گفتار و به کردار و به رخسار و به رفتار بود حیدر کرار به یاران وفادار و به اعدا شه قهار تو که بودی که ربودی دل دادار ابالفضل علمدار پسر ام بنین زاده سلطان سماوات و زمین حضرت حیدر
 
 
 
 
و باز هم حضرت عباس (ع)
چون خداداد به ام البنين آن شاه زنان زيب جهان نور عيان سرو خرامان مه تابان گل بستان عرب اصل و نسب فرع و سبب عين و ادب * از علي شير خدا حيدر صفدر ولي حضرت داور وصي نفس پيمبر صاحب تيغ دو پيکر فاتح قلعه خيبر قاتل لشکر کافر ناظم نظم دوکشور علي والي اعلي عالم مسجد القصي مرشد کامل و دانا به همه مردم دنيا * باوفا عين صفا يک پسري سيم وزري چون گهري گل پسري چون قمري پر شمري پس علي آمد وبنشست و بفرمود به ام البنين اي مادر عباس به کاري که خدا خواست رضا باش *تو بياور ز محبت ز ره عشق و ارادت ببرم نور دو چشمان ترم را پسرم را گهرم را مه تابان قمرم را شجر پر ثمرم را تا بچينم گلي از باغ وصالش به جهان نيست مثالش همه عالم به خيالش نرسد کس به وفايش به خصالش * ببرش برده و بگرفت به دامان بنهادش غمي از دل بزدايش بزد بوسه به لعل لب فرزند عزيزش به دو ابروي هلالش به دو چشمان عزيزش به دو بازوي رشيدش به گل روي جمالش و در اشک چو سيلاب روان کرده و بناليد بزاريد بگرييد * که ام البنينش گفت که اي شاه سرافراز چرا ميکني آواز بگو مطلب اين راز مگر عيبي و نقصي به دو دست پسرم هست که ناليدي و گرييدي و رنجيدي فرمود نه والله نبود عيب و عيوبي به دو دست پسرم نيست کسي برتر و بهتر ز عزيز دل حيدر که بود مير غضنفر *  بود اين مطلع ديگر که بياد آمده ما را ز کجا دشت بلا را آن زماني که به صحراي بلا از ستم قوم دغا از حرم آل عبا تا به سماء ناله اطفال حسينم رود و غيرت عباس به جوش آيد به صف معرکه چون شير غضبناک زند بر صف آن فرقه بيباک به آن مردم سفاک بر آن لشکر بيباک بطراري و چالاک که از خون لعينان دغا روي زمين را کند او رنگ بسي ميکند او جنگ بر آن فرقه دل سنگ و بيايد لب دريا کند از آب تمنا کفي از آب بگيرد ببرد نزد دهان تا به خيال لب عطشان حسين آيد و زان آب ننوشد بخروشد و برون آيد از آن آب لبش تشنه و بيتاب ببين شرم و حيا مهر وفا را * لشکر کافر خونخوار درآن باديه بسيار به شمشير جفا کار به يکبار بگيرند و ببندند سر راه يکسره به اميد علمدار و يک ظالمي از کينه ز جا مي جهد از راه کمين مي برد از سرور دين دست يسارش مي کند باز به دست دگرش جنگ به آن فرقه دل سنگ چه ضرغام کند جنگ يکي ظالم ديگر ز کمينگاه غضنفر به درآيد سگ ابتر ببرد دست شهنشاه جهان فزر زمان مير دلاور پسر ساقي کوثر به دم نيزه و خنجر به ره دوست دو دستش ز مي روز الستش شود او سر خوش صهبا زمي خالق يکتا هما از عشق تو لا صف آن شه والا قمر هاشميان حضرت عباس دل آرا که بود باب الحوائج به همه درد علاج است و همه کار رواج است
 
 
 
 
 
 

  http://www.zakerin.ir

+ نوشته شده توسط admin در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت |
این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

منت تازیانه

می روم و نمی رود از سر من هوای تو                      جان شده شمع قتلگه، دل شده کربلای تو

طایر سرخ نینوا!  تا تو فتادی از نوا                               گشته هر استخوان من، یک نیِ نی نوای تو

نیست اگر به تن سرت، چه می شود که خواهرت        بشنود از رگ گلو، ذکر خدا خدای تو

نافله ی دل شبم، زمزمه های یا ربم                           گشت تمام و طی نشد در دولبم دعای تو

من که زپای تا سرم  بوسه گرفته فاطمه                     منّت تازیانه را می کشم از برای تو

 ناله ی یا حسینِ من گشته شهادتین من                   کاش که قسمتم شود سر شکنم به پای تو

نیت حج به قتلگه، تلبیه ذکر یا حسین                        کعبه ی من به نوک نی، صورت دلربای تو

کاش شدی جدا زتن، با لب تشنه راس من                  کاش که بود بر زمین، پیکر من به جای تو

خنده ی زخم تو شده باعث گریه های من                   گریه ی چشم من شده مرهم زخم های تو

جان رسولی و نبی گفته من از تو، تو ز من                  خون خدایی و خدا آمده خونبهای تو

کاش که اشک میثمت یکسره سیل خون شود          هر نفسش شود به دل گریه ی بی صدای تو

 

 

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

زائر روی توام حسین

 

هلالِ یک شبه ام تو آفتاب منی

به نوک نیزه مَهِ به خون خضاب منی

سایه بان محملم  تازه شد داغ دلم

واحسینا واحسین! واحسینا واحسین!

 

کبودیِ بدنم لباس ماتم تو

بخوان بخوان که دلم گرفته از غم تو

پیش چشم زینبت، خون روان است از لبت

واحسینا واحسین! واحسینا واحسین!

 

شکسته قلب مرا شکستن سر تو

که لاله گون شده نی زخون حنجر تو

شعله بر دل می زنم، سر به محمل می زنم

واحسینا واحسین! واحسینا واحسین!

 

دلِ شکسته ی من دو جا بُوَد به برت

گهی کنار تنت، گهی به دور سرت

دل بُوَد سوی توام زائر روی توام

واحسینا واحسین! واحسینا واحسین!

 

بیا جلو به فدای خون حنجر تو

که گشته قسمت من زیارت سر تو

جان زهرای بتول، این زیارت کن قبول

واحسینا واحسین! واحسینا واحسین!

 

مطیع حکم تو و اوامر تو منم

بگو که جان بدهم، بگو که سر شکنم

با دهانِ خون فشان، نوک نی قرآن بخوان

واحسینا واحسین! واحسینا واحسین!

 

 

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

مجلس یزید

 

این سر پر خون که به طشت زر است

سر جگر گوشه ی پیغمبر است

نوگل رسول است زاده ی بتول است

در پیش چشم کودکانش

چوب و مزن تو بر لبانش (2)

***

این سر که قرآن می کند تلاوت

کند زاهل بیت خود حمایت

وارث مرتضی است

روح خیرالنسا است

در پیش چشم کودکانش

چوب و مزن تو بر لبانش (2)

***

این سر عزیز دل زهرا بود

جان و دل زینب کبرا بود

شمس عالمین است

ماه من حسین است

در پیش چشم کودکانش

چوب و مزن تو بر لبانش (2)

 

 

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

آئینه ی عرشِ

گشته آئینه ی عرشِ حق سرنگون

ماه زهرا شده غرق دریای خون

یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین(2)

***

پسر فاطمه گفت و با سوز و آه

گشته معراجِ من گودی قتلگاه

یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین(2)

***

یارب امشب قَسَم به شهِ اولیا

کن نصیبِ همه سفر کربلا

یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین(2)

 

 

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

ذبیح الله

پسر باء بسم اله قرآن منم

حافظ پرچم خون شهیدان منم

نور سبحان منم روح قرآن منم

گواهی ای الله منم ذبیح الله

***

گشته آئینه ی عرشِ خدا سرنگون

ماه زهرا شده غرقه ی دریای خون

پسر فاطمه دارد این زمزمه

گواهی ای الله منم ذبیح الله

***

سوگ عظما رسیده بر همه ی قدسیان

سر به زانوی غم جمله ی کروبیان

آن عزیز خدا می دهد این ندا

گواهی ای الله منم ذبیح الله

 

 

http://www.tebyan.net/Religion_Thoughts/Articles/TheInfallibles/ImamHossein/2008/1/17/58763.html

+ نوشته شده توسط admin در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت |
اين شعر از كتاب "يك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر تواناي آستان اهل بيت، جناب آقاي غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقاي حسين فتحي تهيه و تنظيم گرديده است .

 

تابلوي عاشورا

 

اي عرشيان خاکِ عزا بر سر بريزيد                       اي ساکنان آسمان ها پر بريزيد

اي کاش اهلت را فرو مي بردي اي خاک              خون گريه مي کردي و خون مي خوردي اي خاک

روز بزرگ محشر کبر است امروز                            يا روز عالم سوز عاشوراست امروز

جنگ ميان حق و باطل گشته آغاز                         قومي به چاه نيستي، قومي به پرواز

اين جنگ تا صبح قيامت پايدار است                      بر خلق عالم حق و باطل آشکار است

اين نکته در فرياد خون هر شهيدي است                اي اهل عالم کي حسيني، کي يزيدي است؟

گردون بدان وسعت ز گردش مانده امروز                 خورشيد خون از چشم خود افشانده امروز

امروز جسم ميهمان نيزه داران                             هم سنگ باران مي شود هم تيرباران

امروز دل از شعله مالامال گردد                            قرآن به زير دست و پا پامال گردد

امروز حق آل پيغمبر ادا شد                                  رأس حسين او به ده ضربت جدا شد

انگار مي بينم که در آغوش گودال                         صياد خوشحال است و صيدش رفته از حال

انگار مي بينم قمر در خون نشسته                      گودال پر گرديده از نيزه شکسته

انگار مي بينم که ماه انجمن ها                             افتاده در درياي خون تنهاي تنها

انگار مي بينم به پيش چشم بلبل                         نيش هزاران خار را در قلب يک گل

انگار مي بينم همه عالم سياه است                      انگار مي بينم خدا در قتلگاه است

انگار مي بينم که يک گردون ستاره                        مي تابد از اندام جسمي پاره پاره

انگار مي بينم زمين درياي خون شد                       خورشيد بر کف قاتل از مقتل برون شد

انگار مي بينم جراحات تنش را                              زهرا تماشا مي کند جان دادنش را

انگار مي بينم چو مرغ بي پر و بال                         يک اسب بي صاحب برون آيد ز گودال

انگار مي بينم که زمينش واژگون است                 انگار مي بينم که يالش غرق خون است

انگار مي بينم سري بالاي نيزه است                    انگار مي بينم که زهرا پاي نيزه است

انگار مي بينم که طفلي داغديده                         از ترس زير بوته ي خار آرميده

انگار مي بينم براي گوشواره                               چون قلب زهرا گوش ها گرديده پاره

انگار مي بينم حرم آتش گرفته                            دامان طفلي محترم آتش گرفته

انگار مي بينم فضا لبريز دود است                        پنهان به زير خارها ياس کبود است

انگار مي بينم که زير تازيانه                                 بر دسته گل هاي خدا مانده نشانه

انگار مي بينم که در اطراف گودال                        از ضرب کعب ني زمين خوردند  اطفال

انگار مي بينم که پشت خيمه مادر                        انداخته خود را به روي قبر اصغر

انگار مي بينم که با افغان و ناله                             در قلب صحرا گم شده طفلي سه ساله

انگار مي بينم که همچون شاخه ي ياس                افتاده زير پا چو قرآن، دست عباس

انگار مي بينم تني در ون نشسته                        اعضاش پاره استخوان هايش شکسته

انگار مي بينم ز پيغمبر بريدند                               هجده جوان هاشمي را سربريدند

انگار مي بينم به خون خفتند ياران                         کردند دشت کربلا را لاله باران

انگار مي بينم غل و زنجير کين را                          بر ناقه زخم پاي زين العابدين را

انگار مي بينم در آن صحرا يکي نيست                  پرسد گناه اين زنان و دختران چيست

در چنگ شاهين مانده مرغي بي پر و بال               نامردها! کشتيد زينب را به گودال

اي از سقيفه کرده بيرون دست کينه                      اي از مدينه بغض زهرايت به سينه

سيلي مزن بر صورت طفل سه ساله                      آخر مگر او از فدک دارد قباله

پيوسته ميثم! شعله ات از دل برآيد                        تا منتقم از پرده ي غيبت در آيد

www.tebyan.net

 

 

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=454

 

باز گويم راز دل با فاطمه                             يا محمّد يا علي يا فاطمه

اسم اعظم راز اسماء شماست                     اولي نحرف الفباي شماست

اهل دل چون نامه انشاء مي كنند                      ابتدا با نام زهرا مي كنند

نام زهرا عقده از دل مي برد                      كشتي ما را به ساحل مي برد

خلقت امكان پي تشريف اوست                چار دفتر دفتر توصيف اوست

فيض بخش اولين و آخرين                           نور چشم رحمه للعالمين

كعبه سنگي از حريم خانه اش                     راز كوثر اشك دانه دانه اش

زير پا فرش از حصير انداخته                         متكّا از ليف خرما ساخته

هر رسولي جرعه نوش جام اوست             معني آيات رحمت نام اوست

تكيه گاه دست و شمشير خدا                     در دوعالم همسر شير خدا

اي كه در عصمت خدا را مظهري                 تو محمّد در لباس ديگري

كوثر و طوباي پيغمبر تويي                        آفتاب خانه ي حيدر تويي

پايه هاي خانه ات اركان عشق                     آستانت مركز فرمان عشق

حسن را سرمايه از آباي توست                 علم را پيرايه از ابناي توست

پايگاه وحي و قرآن خانه ات                گه تويي شمع و علي پروانه ات

گه علي شمع و تويي پروانه اش           او جهان را جان تويي جانانه اش

خانه ي حق زادگاه شوهرت               عرصه ي خون جلوه گاه دخترت

سرفرازي چون حسن پرورده اي         عشق بازي چون حسين آورده اي

خوش بود از روي اين دو عالمت          اين دو گوهر حاصل عمر كمت

خاك پايت مركب روح الامين               سامري را شد چو معجز آفرين

اي شده بر خلقت امكان سبب               تو بهشت مصطفايي زين سبب

فاطمه اي آنكه قبرت را علي                     از نظرها ساخته پنهان ولي

هر كجا يادت انيس ما بود                     تربت گم گشته ات آنجا بود

اين قصيده از مويد هرچه هست             هديه ي ناچيز روز مادر است

 

 

 

الگوی شجاعت و ادب ، اکبر

در دانه فاطمی نسب ، اکبر


فرزند یقین ز نسل ایمان بود

پرورده دامن کریمان بود

آن یوسف حسن ، ماه کنعانی

در خلق و خصال ، احمد ثانی

آن شاهد بزم ، سرو قامت بود

دریا دل و کوه استقامت بود

آن دم که لباس رزم می پوشید

از کوثر عشق ، جرعه می نوشید

از فرط عطش فتاده بود از تاب

گردید زدست جد خود سیراب

در راه خدا ذبیح دین گردید

بر حلقه عاشقان نگین گردید

داغش کمر حسین را بشکست

با خون سرش حنای خونین بست

دیباچه داستان حق ، اکبر

قربانی آستان حق ، اکبر (12)

 

 

 

برخبز ای علمداربار دیگر علم زن

  سقای عترت من سوی حرم قدم زن

طفلان در التهابند در انتظار آبند

              یا ابوفاضل یا ابوفاضل

ماه رخت به ساحل در خون نشسته عباس

     این قامت بلندت در هم شکسته عباس

جدا شده دو دستت عمود کین شکستت

             یا ابوفاضل یا ابوفاضل

برخیز و خیمه ها را دوباره با صفا کن

    دادی تو وعده آب به وعده ات وفا کن

سکینه بی قرار است رقیه دل فکار است

     .   یا ابوفاضل  یا ابوفاضل  

گردیده بی علمدار سپاه من برادر

  بعد از خدا تو بودی پناه من برادر

بی تو شکسته پشتم  داغ غم تو کشتم

              یا ابوفاضل یا ابوفاضل

 

 

 السلام علیک یا عباس بن علی(ع) 

این کیست کربلا را چون کوه طور کرده                   زهرا(س)مگر از این دشت یا رب عبور کرده

بر روی ماه عباس٬ این جلوه حسین است             آری قمر ز خورشید٬ خود کسب نور کرده

آراست چون که قامت٬ شد کربلا قیامت                 بر پا هزار محشر٬ تا نفخ صور کرده

آسایش برادر٬ چون بوده آرزویش                           آمال دشمنان را یکسر بگور برده

بر گرد خیمه عباس٬ تا صبح می دهد پاس              این ماه کربلا را٬ دریای نور کرده

از اوج فکر انسان٬ بنهاده پا فراتر                           در خلوت حسینی٬ درک حضور کرده

جز خدمت برادر٬ نبوده رای  عباس                       هر گه که در ضمیرش٬ فکری خطور کرده

تا زنده بود عباس٬ غارت نبود ممکن                    فقدان او عدو را٬ این حد جسور کرده

دشمن پس از ابوالفضل٬ در فکر غارت افتاد          یا رب چه با شهیدان٬ سم ستور کرده

از راس اطهر او٬ پیدا بود که دشمن                     این راس جدا ز پیکر٬ با خشم و زور کرده

پیوسته کعبه عشق٬ با قلب ماست نزدیک         ما را (حسان)گناهان٬ زین قبله دور کرده

 

 

 

 

 

عباس یعنی تا شهادت یکه تازی                   عباس یعنی عشق یعنی پاکبازی

عباس یعنی با شهیدان همنوازی                  عباس یعنی یک نیستان تکنوازی

عباس یعنی رنگ سرخ پرچم عشق              یعنی مسیر سبز پرپیچ وخم عشق

جوشیدن بحر وفا معنای عباس                    لب تشنه رفتن تا خدا معنای عباس

صد چاک رفتن تا حریم کبریایی                           صد پاره گشتن در طریق آشنایی

بی دست با شاه شهیدان دست دادن                 بی سر به راه عشق و ایمان سرنهادن

بی چشم دیدن چهره ی رویایی یار                     جاری شدن در دیدن دریایی یار

بی لب نهادن لب به جام باده ی عشق               بیکام نوشیدن تمام باده ی عشق

اینست مفهوم بلند نام عباس                    در ساحل بی ساحلی آرام عباس

عباس یعنی یک نیستان تکنوازی                              هفتاد ودوآهنگ حق را همنوازی

 

 

 

عاشق شوریده ی این دشت بلا خیز               عشق آمد و عشق آمد از این عشق مپرهیز

نور آمد و نور آمد و شور آمدو با شور                             از پرده برون آمده آن شاهد مستور

یار آمد و دیار عیار آمد و عیار                                       واز پرده برون تافته آن گوهر منظور

این حیدر کرار است یا احمد مختار                               این جام تجلی زده این نور علی نور

دادند و نهادند زسرچشمه ی خورشید                         در سینه ی او جوششی از باده ی توحید

جوشید و خروشید و بنوشید از آن جام                  رقصان شدو چرخان شدو طوفان شدو غرید

ساغر زد و تسخر زدو پرپر زد از این دام                        برقی زدو چرخی زدو شوقی شدو بالید

هفت آینه حیرت شدو هفتاد و دوخورشید                    هفتاد ودو خون موج زد و عشق پسندید

هفتاد ودو خون موج زد از جوش تمنا                           هفتاد ودو آئینه سحر غرق تماشا

هفتاد ودو سرچشمه  وهفتاد ودو منزل                      هفتاد ودو دریا دل، هفتاد ودو ساحل

هفتاد ودو بیخود شده هفتاد ودو لبریز                        هفتاد ودو شط حنجره در شعشعه یکریز

ای عاشق شوریده ی این دشت بلا خیز             عشق آمد و عشق آمد از این عشق مپرهیز

ذرات جهان جمله بجوشند و خروشند                        صد چشم بهم نامده گوشند و به هوشند

اعصار و قرون خسته ز زنجیر که بشتاب                     تاریخ  برآورده سراز گور که دریاب

دریا بخروش آمد از این شور شرر خیز                        طوفان و جنون جامه دریدند که بر خیز

برخیز و ببین آنچه به انسان ز جفا رفت                  برخیز که این قافله هم راه خطا رفت

رنگ از دل و نور از دل و صدق از همه جا رفت         پرواز بخون خفت و پرستو بعزا رفت

برخیزو ببین آنچه که دیدیم و شنیدیم                   با نام حسین(ع) آینه ی ظلم یزیدیم

برخیز و ببین داعیه داران خلافت                          زآغاز چه گفتند و چه کردند به غایت

بنگر شتر کینه ی صفین وجمل را                         کین پینه پیشانی یاران دغل را

تثلیث نفاقندو به یک شرک شریکند                     قوم شتر کینه ی بغضا لابیک اند

از چنبر این بغض فرو خورده فراز آی                     سودی ندهد موعظه زین شقشقه باز آی

http://dirtroadhamid.blogtak.com/

+ نوشته شده توسط admin در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت |
این زمین پربلا را نام دشت کربلاست ای دل بی‌درد آه آسمان سوزت کجاست
 
این بیابان قتلگاه سید لب تشنه است
 
ای زبان وقت فغان وی دیده هنگام بکاست
 
این فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثر
 
گر ز دود آه ما عالم سیه گردد رواست
 
این مکان بوده است روزی خیمه‌گاه اهل‌بیت
 
کز حباب اشگ ما امروز گردش خیمه‌هاست
 
کشتی عمر حسین اینجا به زاری گشته غرق
 
بحر اشگ ما درین غرقاب بی‌طوفان چراست
 
اینک قبه‌ی پر نور کز نزدیک ودور
 
پرتو گیتی فروزش گمرهان را ره‌نماست
 
اینک حایر حضرت که در وی متصل
 
زایران را شهپر روحانیان در زیر پاست
 
اینک سده‌ی اقدس که از عز و شرف
 
قدسیان را ملجاء و کروبیان را ملتجاست
 
اینک مرقد انور که صندوق فلک
 
پیش او با صد هزاران در و گوهر بی‌بهاست
 
اینک تکیه‌گاه خسرو والا سریر
 
کاستان روب درش را عرش اعظم متکاست
 
اینک زیر گل سرو گلستان رسول
 
کز غم نخل بلندش قامت گردون دوتاست
 
اینک خفته در خون گلبن باغ بتول
 
کز شکست او چو گل پیراهن حور اقباست
 
این چراغ چشم ابرار است کز تیغ ستم
 
همچو شمعش با تن عریان سر از پیکر جداست
 
این سرور سینه‌ی زهراست کز سم ستور
 
سینه‌ی پر علمش از هر سو لگدکوب بلاست
 
این انیس جان پیغمبر حسین‌بن علی است
 
کز سنان‌بن انس آزرده تیغ جفاست
 
این عزیز صاحب دل ابا عبدالهست
 
کز ستور افتاده بی‌یاور به دشت کربلاست
 
این حبیب ساقی کوثر وصی بی‌سراست
 
کز عروس روزگارش زهر در جام بقاست
 
این سرافراز بلنداختر که در خون خفته است
 
نایب شاه ولایت تاج فرق اولیاست
 
این سهی سرو گزین کز پشت زین افتاده است
 
جانشین شاه مردان شهسوار لافتاست
 
این مه فرخنده طلعت کاین زمینش مهبط است
 
قرةالعین علی چشم و چراغ اوصیاست
 


***

 

این در رخشنده گوهر کاین مقامش مخزنست
 
درةالتاج شه دین تاجدار هل اتاست
 
این دل آرام ولی حق امیرالممنین
 
کامکارانت منی نامدار انماست
 
این گزین عترت حیدر امام المتقین
 
پادشاه کشور دین پیشوای اتقیاست
 
پا درین مشهد به حرمت نه که فرش انورش
 
لاله رنگ از خون فرق نور چشم مرتضی است
 
دوست را گر چشم ازین حسرت نگرید وای وای
 
کز تاسف دشمنان را بر زبان واحسرتاست
 
مردم و جن و ملک ز آه نبی در آتشند
 
آری آری تعزیت را گرمی از صاحب عزاست
 
می‌شود شام از شفق ظاهر که بر بام فلک
 
سرنگون از دوش دوران رایت آل عباست
 
طفل مریم بر سپهر از اشگ گلگون کرده سرخ
 
مهد خود در شام غم همرنگ طفل اشک ماست
 
خاکسارانی که بر رود علی بستند آب
 
گو نگه دارید آبی کاتش او را در قفاست
 
تیره گشت از روبهان ماوای شیری کز شرف
 
کمترین جای سگانش چشم آهوی خطاست
 
ای دل اینجا کعبه‌ی وصل است بگشا چشم جان
 
کز صفا هر خشت این آیینه گیتی نماست
 
زین حرم دامن کشان مگذر اگر عاقل نه‌ای
 
کاستین حوریان جاروب این جنت سر است
 
رتبه‌ی این بارگه بنگر که زیر قبه‌اش
 
کافر صد ساله را چشم اجابت از دعاست
 
یا ملاذالمسلمین در کفر عصیان مانده‌ام
 
از خداوندم امید رحمت و چشم عطاست
 
یا امیرالممنین از راندگان درگهم
 
وز در آمرزگارم گوش بر بانک صلاست
 
یا امام‌المتقین از عاصیان امتم
 
وز رسولم چشم خشنودی و امید رضاست
 
یا معزالمذنبین غرق کبایر گشته‌ام
 
وز تو در خواهی مرادم در حریم کبریاست
 
یا شفیع‌المجرمین جرمم برونست از عدد
 
وز تو مقصودم شفاعت پیش جدت مصطفاست
 
یا امان الخائفین اینجا پناه آورده‌ام
 
وز تو مطلوبم حمایت خاصه در روز جزاست
 
یا اباعبدالله اینک تشنه‌ی ابر کرم
 
از پی یک قطره پویان برلب بحر سخاست
 
یا ولی‌الله گدای آستانت محتشم
 
بر در عجز و نیاز استاده بی‌برگ و نواست
 
مدتی شد کز وطن بهر تو دل بر کنده است
 
وز ره دور و درازش رو در این دولتسرا است
 
دارد از درماندگی دست دعا بر آسمان
 
وز قبول توست حاصل آن چه او را مدعاست
 
از هوای نفس عصیان دوست هر چند ای امیر
 
جالس بزم گناه و راکب رخش خطاست
 
چون غبار آلود دشت کربلا گردیده است
 

گرد عصیان گر ز دامانش بیفشانی رواست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ربنای آخر

سید حبیب حبیب پور
 

عرش مي لرزيد وقتي خاک مي شد بسترت
 
آسمان واکرد چتري از محبت بر سرت
 
حنجر جبريل هم با نام تو تطهير شد
 
تا رسيد آن تيغ بي شرم و حيا بر حنجرت
 
نخلهاي تشنه از تنهايي ات خم مي شدند
 
تا شنيدند از لبانت ربناي آخرت
 
اي همه مظلوميت ، سيمرغ قاف عاشقي!
 
رنگ غربت داشت از روز ازل بال و پرت
 
در دل رود فرات از ماهيان بايد شنيد
 
مرثيه بر آن گلوي تشنه ي از خون ترت
 
اي خداي زخمهاي آشنا و ناگزير
 
وحي تو شد "هل من ..." و يک قافله پيغمبرت
 
کوفه کوفه شرمساري مانده در تاريخ و باز
 
کربلا در کربلا ماييم و زخم پيکرت!
 

***


فرات مهربانی

 زنده ياد نصرا... مردانی
 

به طاق آسمان امشب گل اختر نميتابد
 
بنات النعش اكبر بر سر اصغر نمي تابد
 
به شام كربلا افتاده در درياي شب ماهي
 
كه هرگز آفتابي اينچنين ديگر نمي تابد
 
به دنبال كدامين پيكر صد پاره مي گردد
 
كه از گودال خون خورشيد بي سر درنمي تابد
 
به پهناي فلك بعد از تو اي ماه بني هاشم
 
چراغ مهر ديگر تا قيامت برنمي تابد
 
فرات مهرباني تشنه ي لب هاي عطشانت
 
تو آن درياي ايثاري كه در باور نمي تابد
 
كنار شط خون دستي و مشكي پاره مي گويد
 
كه عباس دلاور از برادر سر نمي تابد
 
ز خاك تيره هفتاد و دو كوكب آسماني شد
 
كه بر بام جهان نوري از اين برتر نمي تابد
 

***

مشک

 محمدعلی قاسمی

ای شب، ای شاهدِ غم، روشنيِ يار چه شد؟
 
مـاهـــتابِ ســـحرآســايِ شـبِ تــار چــه شد؟
 
ای نسیــــمِ ســحری آب اجابت نرسيد
 
ساقيِ تشنه لبِ قافله سالار چه شد؟
 
يـوسف گـمشدهء فتحِ فُراتم چه شده ست
 
بوی پيراهنِ آن عشقِ سبکبار چــه شـــد؟
 
نازم آن يـار کـــه از آب حـذر کـــرده و گـفت:
 
پس عطشناکيِ گلهای عطشبار چه شد؟
 
هفت اقليم عطش بر لب ات آوار شده ست
 
انعکاسِ غم و پــژواکِ تـــو اينبار، چه شـــد؟
 
ياس ها در تبِ ديــدارِ تو پرپر زده اند
 
بوی باران زدهء ابرِ سبکبار چه شد؟
 
ارغــوانــی شــــدنِ روز و شب ام را بـــنگــر
 
تا بدانی که دلم بی تو در اين کار چه شد؟
 
لشکرِ تيرهء شب از همه سو آمده است
 
آن جوانــمردِ بخون خفتهء پيکار چه شد؟
 
کس بـه پــابـــوسِ غــريــبانـهء آن دل نــرسيد
 
خون و خاکسترت ای عشق گرانبار چه شد؟
 
آن طنينی که پُر از صوتِ صنوبر شده است
 
ديــدی آخــر بــه لبِ لالهء خـونبار چـه شد؟
 
ای فدايِ تــو دلِ تـا بــه اَبـــد مـــنتظرم
 
قامتِ سرو و سپيدارِ علمدار چه شد؟
 

***

نامحدود

سعيد بيابانکی

کيست اين آوای کوهستانی داوود با او
 
هرم صدها دشت با او لطف صدها رود با او
 
هرکه را گم کرده ای ای عشق در او جستجو کن
 
شمس بااوقيس بااو نوح بااو هودبا او
 
نيزه نيزه زخم بااو کاسه کاسه داغ با من
 
چشمه چشمه اشک بامن خيمه خيمه دودبا او
 
ای نسيم آهسته پابگذارسوی خيمه گاهش
 
گوش کن ...انگارنجوا می کند معبودبااو..
 
هرکه امشب تشنگی را يک سحر طاقت بيارد
 
می گذاردپابه يک دريای نامحدود بااو
 
همرهان بارسفر بربسته اند انگاروتنها
 
تشنگی مانده است دراين ظهر قيراندودبااو
 
ازچه ای غم قصه ی تنهايی اش را می نگاری
 
اوکه صدها کهکشان داغ مکرربودبااو
 
مرگ عمری پا به پايش رفت سرگردان و خسته
 
تا که زير سايه ی شمشير ها آسودبااو
 
صبح فردا کوهساران شاهد ميلاد اويند
 
سرخی هفتاد ويک خورشيد خون آلود بااو.
 


***
 محمد علی قاسمی
 

تشنه ام، جانِ فراتِ همه، آبم بدهيد
 
يا به دريا خـــبر از حالِ خــرابم بـدهيد
 
چون اباالفضلِ پر از عشق بياييد همه
 
بين گهوارهء پــرپــر شــده تابـم بـدهيد
 
تشنه ام، با لب گلگونِ عطش واعطش ام
 
در دلِ بسترِ خون، رخـصتِ خـوابم بـدهیــد
 
حــربهء حـــرمله ها با دل و جانم چه نکـرد
 
خــبر از تــشنگی و حـال خرابــم بـــدهــيد
 
با نشان دادنِ گلهايِ بخون خفتهء باغ
 
کـــمتر از ديدنِ اين صحنه عذابم بدهيد
 
ســاقـيـانِ لــبِ کــــوثر، بشتابيد کـــنون
 
که از اين تشنه لبی جام شرابم بدهيد
 
کی می آييد به بالينِ منِ غرقــه به خـون
 
تا به پاس عطش ام، جرعه ای آبم بدهيد
 
تـا نبينم غضب و چهرهء ظلمانی شب
 
با گل و لهجهء خورشيد جوابم بــدهيد
 

***
ظهر عطش
 

مانده بودم، غيرت حيدر به فريادم رسيد
 
در وداعی تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد
 
طاقتم را خواهش اکبر ، در آن ظهر عطش
 
برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد
 
انتخابی سخت ، حالم را پريشان کرده بود
 
شور ميدانداری اکبر به فريادم رسيد
 
تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه
 
کودک شش ماهه ام – اصغر - به فريادم رسيد
 
تا بماند جاودان در خاک این فریاد سرخ
 
خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد
 
نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاری نکرد
 
تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد
 
جبرييل آمد: بخوان ! قرآن بخوان، بی سر بخوان!
 
منبری از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد
 

***

ابن الزینب
(محمدعلی شهاب)
 

به عشقت دل ببستم من ز اندوهت شکستم من
 
ز پشت پرده خیمه طرفدار تو هستم من
 
فرستادم عزیزانم به سویت ای همه جانم
 
بدان بیش از خم زلفت ز غمهایت پریشانم
 
سپاه از بی کسی داری روان کردم به دلداری
 
دو گل را تا نمایند از عزیز فاطمه یاری
 
بنالند در غمت محنت به تنهایی تو غربت
 
پریشانی پریشانت ز آهت ناله در حیرت
 
توئی و لشکر اعدا شدی تنهاتر از تنها
 
ز درد بی کسی هایت فدایت ای گل زهرا
 
بیاوردی به خیمه گه دو دسته گل ز قتلگه
 
نشسته خون گلهایم به روی چهره ات ای مه
 
ز خون دیدم وضویت را کنم نفرین عدویت را
 
بمانم کنج خیمه تا نبینم شرم رویت را
 

***

قلبم گرفته از دل بی قراریت
 
هر دم نموده ام آهنگ یاریت
 
جان را نهاده ام بر جان نثاریت
 
قربان غربت و چشم بهاریت
 
هر جا و هر زمان بودم به همرهت
 
تا توشه گیرم از رخسار چون مه ات
 
با دست پر نیاز آیم به درگه ات
 
آورده ام دو گل قربانی رهت
 
گلهای سرخ من گردد فدای تو
 
جان های هر دو تن شد رونمای تو
 
ماندم به خیمه ها در غمسرای تو
 
تا آنکه ننگرم شرم و حیای تو
 

***

دیدم ستاره ای را روزی به اوج یک نی
 
با وعده وصالش برد او دلم پیاپی
 
آن که به نیمه شب سر زد میان خوابم
 
ماه شبانه ام شد در محفل خرابم
 
دامان پر ز خاکم شد محفل نگارم
 
با دیدنش من امشب جانانه جان سپارم
 
عمه بیا تماشا مهمان من رسیده
 
در وصل روی بابا ماه دلم دمیده
 
داغ دل من از هجر پایان دگر ندارد
 
چون من کسی به ویران یک میهمان ندارد
 
میگیرمش در آغوش تا که روم من از هوش
 
گویم به غمش را کی می کنم فراموش
 
همچون بنفشه بابا گشته همه وجودم
 
یاسم ولی ببین که نیلوفری کبودم
 
بر رخت کهنه من خنده کند عدویت
 
بیا غمخوار من شو تا پر کشم بسویت
 
چون دختران شامی گفتند بابا نداری
 
من بی تو مانده بودم با آه و اشک و زاری
 
تا آمدی به ویران ای ماه و سرو نازم
 
بر دختران شامی بابا به تو بنازم
 
یک لحظه در بر من بنشین ای رأس یارم
 
یا بنشین در کنارم یا بنشین بر مزارم
 

***
 

عاشقان كم كم به شور و التهاب افتاده اند
 
بهر احياي محرم در شتاب افتاده اند
 
مجمر و اسپند و بيرق را فراهم كرده اند
 
فكر چاي روضه و قند و گلاب افتاده اند
 
كودكان را در ميان كوي و برزن ديده اي؟
 
در بناي تكيه ها از خورد وخواب افتاده اند
 
اين فراخوان محرم مرزها را هم شكست
 
ارمني ها در پي اجر و ثواب افتاده اند
 
روضه خوان ها را مگر زينب خودش ياري كند
 
از بيان ماجرا در اضطراب افتاده اند
 
مقدم هر ناشناسي را غنيمت بشمريد
 
چون شماري در مسير انتخاب افتاده اند
 
ميزبان زهرا كه باشد نان به هر كس مي رسد
 
دانه ها كم كم به زير آسياب افتاده اند
 

***

از انتهای هستی از اوج آسمانها
 
یک قافله رسیده در جمع کاروانها
 
یک کاروان رسیده تا که شود فدایی
 
زینب در این میانه گردیده کربلایی
 
اکبر گیرد رکابش پر شد از غم کتابش
 
یا سیدی حسین جان گشته بر لب خطابش
 
یار حسین زهرا باشد سپاه غربت
 
دارد از بی کسی ها لشکر چو بی نهایت
 
یا رب عزیز طه مانده غریب و تنها
 
تا خیمه گه رسیده سوز هجوم غم ها
 
محزون دل رباب و اصغر بود در آغوش
 
می خواند او لالایی این گویا رفته از هوش
 
بوسه زند به رویش وای از ناز گلویش
 
در ماریه پس از این با خون شود وضویش


 

+ نوشته شده توسط admin در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت |
عود میگوید حسین معبود میگوید حسین تا ظهورش مهدی موعود میگوید حسین

آب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین

                        منبرو سجاده ومحراب می گوید حسین

خاک می گوید حسین افلاک می گوید حسین

                             هر کسی که خورده شیر پاک می گوید حسین

صبر می گوید حسین بی صبر می گوید حسین

                      پیکر من در میان قبر می گوید حسین

بیشه می گوید حسین اندیشه می گوید حسین

                             غنچه و باغ و گیاه و رییشه می گوید حسین

دار می گوید حسین دلدار می گوید حسین

                       در مدینه احمد مختار می گوید حسین

شور می گوید حسین منشور می گوید حسین

                           جنیان را تا ابد منصور می گوید حسین

یار می گوید حسین عیار می گوید حسین

                           فاطمه بین در و دیوار می گوید حسین

یاس می گوید حسین احساس می گوید حسین

                          در کنار علقمه عباس می گوید حسین

نار می گوید حسین ذوالنار می گوید حسین

                         بین میدان حیدر کرار می گوید حسین

گاه می گوید حسین نا گاه می گویدحسین

                                  شمس و نجم و کهکشان و ماه می گوید حسین

خاک می گوید حسین افلاک می گوید حسین

                            مجتبی با سینه ی صد چاک می گوید حسین

لاله می گوید حسین آلاله می گوید حسین

                         در خرابه دختری با ناله می گویدحسین

تار می گوید حسین دستار می گوید حسین

                          شام و کوفه کوچه و بازار می گویدحسین

آه می گوید حسین دلخواه می گوید حسین

                    آیه های حضرت اله می گویدحسین

دانه می گوید حسین دوردانه می گوید حسین

                             تا به محشر این دل دیوانه می گویدحسین

اود می گوید حسین معبود می گوید حسین

                         تا ظهورش مهدی معود می گوید حسین

روح می گوید حسین مشروح می گوید حسین

                           ساقی سر تا به پا مجروح می گویدحسین

بال می گوید حسین اقبال می گوید حسین

                            این دل سر گشته در هر حال می گویدحسین

 

 

ماه می گوید حسین با آه می گوید حسین
آیه آیه حضرت الله می گوید حسین

یار می گوید حسین دلدار می گوید حسین
در مدینه احمد مختار می گوید حسین

نار می گوید حسین گلزار می گوید حسین
شاه مردان حیدر کرار می گوید حسین

خار می گوید حسین غمخوار می گوید حسین
فاطمه بین در و دیوار می گوید حسین

خاک می گوید حسین افلاک می گوید حسین
مجتبی با سینه صدچاک می گوید حسین

خواب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین
منبر و سجاده و محراب می گوید حسین

گاه می گوید حسین بیگاه می گوید حسین
شمع و نجم و کهکشان و ماه می گوید حسین

هوش می گوید حسین مدهوش می گوید حسین
بین خیمه کودکی آواره می گوید حسین

چاره می گوید حسین بیچاره می گوید حسین
غنچه شش ماهه در گهواره می گوید حسین

هوت می گوید حسین لاهوت می گوید حسین
ذوالجناح از قتل شه مبهوت می گوید حسین

شیر می گوید حسین شمشیر می گوید حسین
در تن شه سنگ و تیر و نیزه می گوید حسین

آل می گوید حسین گودال می گوید حسین
تازیانه بر تن اطفال می گوید حسین

ناله می گوید حسین آلاله می گوید حسین
در خرابه دختری با ناله می گوید حسین

 

+ نوشته شده توسط admin در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت |